خرید بک لینک
تو پست قبلی گفته بودم یکی از حکایت های شیخ بوسعید ابوالخیر خوندم و خیلی به دلم نشسته ، این هم از حکایت ، البته یه معنی ساده هم ازش نوشتم . میتونید از همون اول به سراغ معنیش برید.

حکایت :

شیخ ما مجلس میگفت و یکی از پسران شیخ ابوالحسن خرقانی رحمه الله علیه حاضر بود . شیخ در میان سخن گفت کسانی که از خود نجات یافتند و پاک از خود بیرون آمدند از عهد نبوت الی یومنا هذا بعقدی رسیدند و اگر خواهید جمله را برشمریم ، و اگر کسی از خود پاک شد پدر این خواجه بود و اشارت به پسر بوالحسن خرقانی کرد. پس گفت شیخ بوالحسن خرقانی را علما امت بران متفق اند که خدای جل جلاله به عقل باید شناخت وبوالحسن چون به عقل نگریست او را درین راه نابینا دید که تا خدایش بینایی ندهد و راه را ننماید نبیند و نداند. بسیار کس را ما دست بگرفتیم و از غرور عقل به راه آوریدیم.

معنی ساده :

روزی مجلس شیخ برپا بود و شیخ سخن میگفت ، تو اون مجلس یکی از پسران شیخ ابوالحسن خرقانی (شیخی بزرگ) هم حاضر یود. شیخ داشت در مورد آدم هایی که تونستن "منیت " را از خودشون بیرون کنن و از حصار و وسوسه های " خود و نفس " بیرون اومدن ، صحبت میکرد و میگفت از زمان پیامبر تا زمان ما آدم های زیادی بودن که به این مرحله رسیدن ، یکی از اون آدم ها پدر ای شخص هست (اشاره کرد به پسر ابوالحسن خرقانی) . در ادامه گفت علما امت همه به این معتقد هستن که خدا را باید با عقل بشناسی اما ابوالحسن وقتی به عقل رجوع کرد ، متوجه شد که عقل برای شناخت خدا ناقص هست و تا خدا به شخص بینایی دل ندهد و راه را به او نشان ندهد ، نمیتوان خدا را شناخت.

ما دست انسان های بسیاری رو گرفتیم تا از منیت و غرور عقل به راه خدا آوردیم.

.........................

از اون حکایت ها بود...

پ.ن: عید تون مبارک باشه

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 17:54 توسط میم |

برچسب: نویسنده: میلاد اکبری تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 13:37

صفحه بندی