یه وقت هایی آدم کم میاره ، کم میاره دیگه...! در برابر همه چی ، در برابر شرایط ، در برابر خودش. اینجور موقع هاست که میگه این همه تلاش کردم ، هیچی... هیچی. یه وقت هایی دنیا نمیذاره، نمی دونم حتما باید بیشتر تلاش کرد بیشتر جنگید.
اینجور موقع هاست که با خودم میگم اون کارهایی که کردم انگار همش الکی و پوچ بوده ، همشون انگار دود میشن میرن تو هوا و من می مونم یه عالمه حس های بد و ناامید کننده و یه روز رو همینجور به بطالت میگذرونم به امید یه شروع دوباره...
امروز امتحان زندگیم رو بد دادم و از این بابت متعجبم وناراحت ، درد داره ...درد...
یاد این شعر سعدی افتادم :
چه خوش گفت درویش کوتاه دست...که شب توبه کرد و سحرگه شکست
گر او توبه بخشد بماند درست...که پیمان ما بی ثبات است و سست
به حقت که چشمم ز باطل بدوز...به نورت که فردا به نارم مسوز
ز مسکینیم روی در خاک رفت...غبار گناهم بر افلاک رفت
تو یک نوبت ای ابر رحمت ببار... که درپیش باران نپاید غبار
ز جرمم در این مملکت جاه نیست...ولیکن به ملکی دگر راه نیست
تو دانی ضمیر زبان بستگان... تو مرهم نهی بر دل خستگان
پ.ن : امروز امتحان درسی ام رو هم به بدترین حالت ممکن دادم یعنی پاس میشم؟؟؟ چهار واحد هست...!!!
برچسب:
نویسنده: میلاد اکبری